سبکپای راستگو و فرجخوان دروغگو
آقای احمدینژاد در صحبتهای اخیرش برای نشان دادن اینکه دروغ گو نیست، به استدلالی توسل جست که از آنجایی که بارها این استدلال از طرف ایشان تکرار شد، نشان میدهد که وزن مهمی در نظر وی برای تبرئهاش از اتهام دروغگویی دارد. دیدم بسیاری از دوستان، از جمله داریوش، به سستی این استدلال خرده گرفتهاند. با این حال نامناسب ندیدم که در این فرصت کوتاه باقیمانده تا انتخابات من هم سستی این استدلال را به نوبهی خود نشان دهم.
در ادامه دلیل خواهم آورد که استدلال کوتاه احمدینژاد در اثبات راستگویی خود با مشکل مواجه است به طوریکه این مشکل برای اثبات نکردن مقصود وی از طریق این استدلال کافی است.
استدلال احمدینژاد را میتوان به این گونه صورتبندی کرد:
اگر کسی دروغگو باشد، ترسو خواهد بود (مقدمه اول)
من ترسو نیستم (مقدمه دوم)
پس دروغگو نیستم (نتیجه)
در این استدلال در واقع ربط وثیقی میان راستگویی و شجاعت و از سوی دیگر دروغگویی و ترسویی برقرار شده است. اما آیا همیشه همین طور است؟ میدانید که مقدمهی اول استدلال مطابق قواعد منطق باید موجبهی کلیه باشد. یعنی همیشه صدق کند. یعنی اگر گاهی صدق کند و گاهی نه، بر اساس آن نمیتوان نتیجهی قطعی گرفت، یعنی استدلال کلی بنا کرد. آیا همیشه اینگونه است که کسی که ترسو نیست، دروغگو هم نیست؟ خیر. چه بسا فردی که ترسو نیست، به جای آنکه راستگو باشد، دیوانه یا پررو (چشمسفید) باشد. پارهای دیوانهها نیز از کسی نمیترسند. پائولو کوئیلو در داستان "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" تعریف جالبی از دیوانه دارد. از زبان قهرمان داستان نقل میکند که دیوانه کسی است که تنها در جهان خود زندگی میکند. یعنی کسی که جهان دیگران برایاش اهمیتی ندارد. بر این اساس مثلا خلاف آدمهای عادی در میان جمع بلند بلند با خود حرف میزند. چنین کسی نیز از چیزی نمیترسد اما آیا این به معنی این است که دیوانه ی نترس در سخناناش صدق اخلاقی دارد و هیچگاه دروغ نمیگوید؟ به نظر نمیرسد اینگونه باشد. آدم پررو هم هیچگاه نمیترسد. آدم پررو از ادبِ "من اشتباه کردم" خالی است. او به قول شوپنهاور از "هنر همیشه بر حق بودن" برخوردار است. از سوی دیگر باز هم اینگونه نیست که هرکس راستگو باشد همیشه شجاع و نترس است. چه بسا کسی در موردی راستگو باشد اما در عین حال به لحاظ روحیه ترسو باشد. ترسو یا شجاع بودن بیش از آنکه به راستگویی و دروغگویی ربط داشته باشد، به حالات روحی افراد مربوط است. برخی بیباکترند و برخی محافظهکارتر. اما از این روحیه ضرورتا راستگو بودن و دروغگو بودن افراد استخراج نمیشود.
تا به این جا به نقد مقدمهی اول استدلال پرداختم و نشان دادم که اینگونه نیست که اگر کسی دروغگو باشد ترسو خواهد بود و اگر راستگو باشد، شجاع خواهد بود. پس مقدمهی اول استدلال نادرست است، به این معنی که ضرورتا صادق نیست. اما برسیم به سر وقت مقدمهی دوم. این اشکال در مقدمهی دوم هم قابل اشاره است. در مقدمهی دوم ادعا میشود که من، یعنی احمدینژاد، ترسو نیستم. در اینجا چه معنایی از واژهی ترسو اراده شده است؟ توضیحی داده نمیشود. پس ناچاریم حدس بزنیم. به نظر من و بر اساس روحیاتی که از آقای احمدینژاد سراغ داریم، ترسو نبودن در اینجا به معنی "کم نیاوردن" است. گویی گفته میشود ما که کم نیاوردیم (و در واقع هر دروغ را با دروغی دیگر پوشاندیم که در ادامه به برخی از آنها اشاره میکنم) پس دروغگو نیستیم. در حالی که کم نیاوردن چه بسا بیشتر پررو بودن فرد را نشان دهد تا راستگو بودن او را. چه بسا خاضع نبودناش در مقابل حقیقت را نشان دهد (آنچنان خاضع بودن در مقابل حقیقت که مغز ایمان است) تا راستگو بودن را. پس مقدمهی دوم استدلال هم نارساست.
احمدینژاد رویه و روحیهی جالبی دارد. دروغ را با دروغ دیگری میپوشاند. وقتی دست ایشان رو شد که تورم، مطابق معنی رایج از این کلمه، قریب بیست و پنج درصد است و ایشان آن را پانزده درصد اعلام کرده بود، جلوی چشم پنجاه میلیون آدم گفت بله تورم بیست و پنج درصد است "ما هم گفتیم" (در شب مناظره با رضایی). دروغگو! تو که هر شب گفتی پانزده درصد است! و یا در وقت اضافهای که رسانهی شدیداً ملی به ایشان داد، ایشان رشتهای از خدمات خود را راست و دروغ به هم آمیخت و ردیف کرد. مثلا گفت آیا افزایش حقوق بازنشستگان هم دروغ است؟ حربهی جالبی است. برای آنکه دروغ تو را باور کنند باید آنرا به حرف راست آمیخت زیرا دروغ خالص زود کشف میشود. چه کسی انکار کرده بود که ایشان حقوق بازنشستگان را افزایش داده است؟ دعوا بر سر آمارهای غلط بود. آن آدم سادهای هم که مینشیند این برنامه را میبیند با خود میگوید خوب راست میگوید حقوق بازنشستهها را زیاد کرده و سپس از نظر روحی آماده میشود تا دروغهای احمدینژاد را هم باور کند.
استادی داشتیم در دانشکدهی الهیات مشهد که دکترای فلسفه از هندوستان گرفته بود. تعریف میکرد همکلاس استرالیاییای داشته است که دختری جوان بوده. میگفت رابطهی جنسی برای این دختر به قدر خوردن یک چایی و یا سلام و علیک عادی بود. اما با این حال کسی از این دختر مطلقاً دروغ نمیشنید. میگفت یک بار کسی دروغی گفت و وقتی دروغگو بودناش بر ملا شد، این دختر همکلاسی ما با تعجب میگفت: مگر ممکن است کسی دروغ هم بگوید.
حالا شما قضاوت کنید، کدام یک به حقیقت انسانیت و حتی ایمان نزدیکتر اند (و یا کمتر دور اند)، دختر رهای داستان ما یا رییس جمهور دعای فرجخوانمان؟
خدایی مگر کمکمان کند.
در ادامه دلیل خواهم آورد که استدلال کوتاه احمدینژاد در اثبات راستگویی خود با مشکل مواجه است به طوریکه این مشکل برای اثبات نکردن مقصود وی از طریق این استدلال کافی است.
استدلال احمدینژاد را میتوان به این گونه صورتبندی کرد:
اگر کسی دروغگو باشد، ترسو خواهد بود (مقدمه اول)
من ترسو نیستم (مقدمه دوم)
پس دروغگو نیستم (نتیجه)
در این استدلال در واقع ربط وثیقی میان راستگویی و شجاعت و از سوی دیگر دروغگویی و ترسویی برقرار شده است. اما آیا همیشه همین طور است؟ میدانید که مقدمهی اول استدلال مطابق قواعد منطق باید موجبهی کلیه باشد. یعنی همیشه صدق کند. یعنی اگر گاهی صدق کند و گاهی نه، بر اساس آن نمیتوان نتیجهی قطعی گرفت، یعنی استدلال کلی بنا کرد. آیا همیشه اینگونه است که کسی که ترسو نیست، دروغگو هم نیست؟ خیر. چه بسا فردی که ترسو نیست، به جای آنکه راستگو باشد، دیوانه یا پررو (چشمسفید) باشد. پارهای دیوانهها نیز از کسی نمیترسند. پائولو کوئیلو در داستان "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" تعریف جالبی از دیوانه دارد. از زبان قهرمان داستان نقل میکند که دیوانه کسی است که تنها در جهان خود زندگی میکند. یعنی کسی که جهان دیگران برایاش اهمیتی ندارد. بر این اساس مثلا خلاف آدمهای عادی در میان جمع بلند بلند با خود حرف میزند. چنین کسی نیز از چیزی نمیترسد اما آیا این به معنی این است که دیوانه ی نترس در سخناناش صدق اخلاقی دارد و هیچگاه دروغ نمیگوید؟ به نظر نمیرسد اینگونه باشد. آدم پررو هم هیچگاه نمیترسد. آدم پررو از ادبِ "من اشتباه کردم" خالی است. او به قول شوپنهاور از "هنر همیشه بر حق بودن" برخوردار است. از سوی دیگر باز هم اینگونه نیست که هرکس راستگو باشد همیشه شجاع و نترس است. چه بسا کسی در موردی راستگو باشد اما در عین حال به لحاظ روحیه ترسو باشد. ترسو یا شجاع بودن بیش از آنکه به راستگویی و دروغگویی ربط داشته باشد، به حالات روحی افراد مربوط است. برخی بیباکترند و برخی محافظهکارتر. اما از این روحیه ضرورتا راستگو بودن و دروغگو بودن افراد استخراج نمیشود.
تا به این جا به نقد مقدمهی اول استدلال پرداختم و نشان دادم که اینگونه نیست که اگر کسی دروغگو باشد ترسو خواهد بود و اگر راستگو باشد، شجاع خواهد بود. پس مقدمهی اول استدلال نادرست است، به این معنی که ضرورتا صادق نیست. اما برسیم به سر وقت مقدمهی دوم. این اشکال در مقدمهی دوم هم قابل اشاره است. در مقدمهی دوم ادعا میشود که من، یعنی احمدینژاد، ترسو نیستم. در اینجا چه معنایی از واژهی ترسو اراده شده است؟ توضیحی داده نمیشود. پس ناچاریم حدس بزنیم. به نظر من و بر اساس روحیاتی که از آقای احمدینژاد سراغ داریم، ترسو نبودن در اینجا به معنی "کم نیاوردن" است. گویی گفته میشود ما که کم نیاوردیم (و در واقع هر دروغ را با دروغی دیگر پوشاندیم که در ادامه به برخی از آنها اشاره میکنم) پس دروغگو نیستیم. در حالی که کم نیاوردن چه بسا بیشتر پررو بودن فرد را نشان دهد تا راستگو بودن او را. چه بسا خاضع نبودناش در مقابل حقیقت را نشان دهد (آنچنان خاضع بودن در مقابل حقیقت که مغز ایمان است) تا راستگو بودن را. پس مقدمهی دوم استدلال هم نارساست.
احمدینژاد رویه و روحیهی جالبی دارد. دروغ را با دروغ دیگری میپوشاند. وقتی دست ایشان رو شد که تورم، مطابق معنی رایج از این کلمه، قریب بیست و پنج درصد است و ایشان آن را پانزده درصد اعلام کرده بود، جلوی چشم پنجاه میلیون آدم گفت بله تورم بیست و پنج درصد است "ما هم گفتیم" (در شب مناظره با رضایی). دروغگو! تو که هر شب گفتی پانزده درصد است! و یا در وقت اضافهای که رسانهی شدیداً ملی به ایشان داد، ایشان رشتهای از خدمات خود را راست و دروغ به هم آمیخت و ردیف کرد. مثلا گفت آیا افزایش حقوق بازنشستگان هم دروغ است؟ حربهی جالبی است. برای آنکه دروغ تو را باور کنند باید آنرا به حرف راست آمیخت زیرا دروغ خالص زود کشف میشود. چه کسی انکار کرده بود که ایشان حقوق بازنشستگان را افزایش داده است؟ دعوا بر سر آمارهای غلط بود. آن آدم سادهای هم که مینشیند این برنامه را میبیند با خود میگوید خوب راست میگوید حقوق بازنشستهها را زیاد کرده و سپس از نظر روحی آماده میشود تا دروغهای احمدینژاد را هم باور کند.
استادی داشتیم در دانشکدهی الهیات مشهد که دکترای فلسفه از هندوستان گرفته بود. تعریف میکرد همکلاس استرالیاییای داشته است که دختری جوان بوده. میگفت رابطهی جنسی برای این دختر به قدر خوردن یک چایی و یا سلام و علیک عادی بود. اما با این حال کسی از این دختر مطلقاً دروغ نمیشنید. میگفت یک بار کسی دروغی گفت و وقتی دروغگو بودناش بر ملا شد، این دختر همکلاسی ما با تعجب میگفت: مگر ممکن است کسی دروغ هم بگوید.
حالا شما قضاوت کنید، کدام یک به حقیقت انسانیت و حتی ایمان نزدیکتر اند (و یا کمتر دور اند)، دختر رهای داستان ما یا رییس جمهور دعای فرجخوانمان؟
خدایی مگر کمکمان کند.

