مسیحیت و بالطبع کتاب مقدس و آیین عبادی آن در طول تاریخ ملهم از اندیشه ها و فلسفه های گوناگونی بوده است و بی شک هر مورخ، الهی دان و اندیشمندی آنرا بی تاثیر از سایر فلسفه های التقاطی یا گنوستیک در طول حیات مسیحیت نمی داند و برای مطالعه ی آن از بررسی های محیط تری بهره مند می شود تا آنچه را که پوسته ی یک اندیشه تاریخ گرفته است را بتواند باز کرده و اصل را مورد بررسی قرار دهد. امروز در هر آکادمی الهیات، از واتیکان گرفته تا دانشکده های معتبر الهیات در آمریکا یا اروپا، تاثیر مسیحیت از فلسفه های مختلف تاریخی و دوره های رشد آن مورد تائید قرار گرفته است و امروز بحث محافل الهیاتی همانا کمک به ارتقای حقیقت هرچه بیشتر نزدیک به پیام مسیح می باشد با رفع ابهامات فلسفی و اعتقادی آن. برای باز کردن این مطلب قسمتی از تاثیر تاریخی در مسیحیت را که بی تاثیر در انتخاب بخش های کتاب عهد جدید نیز نبوده، مورد بررسی قرار می دهیم:

با رشد مسیحیت در روم، اندیشمندان مسیحی با این چالش روبرو شدند که برای مسیحیت، اعتباری فکری شبیه آنچه که فلسفه ی یونان از آن برخوردار بود فراهم آورند. این اندیشمندان به سببب دفاعی که از مسیحیت می کردند، مدافعان(Apologists) نام گرفتند. کار اینان بیشتر تشکیل می شد از باز تفسیر پیام مسیحیت در پرتو مفروضات خداشناسی و جهان شناسانه ی دنیای یونانی بزرگتر، بویژه مفروضاتی که از آثار افلاطون اخذ شده بود. اما دین مسیح در محیطی یهودی پدید آمده بود و فلسفه ی اولیه آن به مفروضات جهان بینی عبرانی اتکا داشت.
دو مولفه جهان بینی عبرانی چنین بود، اولی در حوزه ی خداشناسی است. یهودیان معمولا خداوند را کاملا جدای از انسان در نظر می گرفتند. امکان داشت خدا، انسان را بصورت خود آفریده باشد، اما این از شان متعالی جاودانه ی او ذره ای نمی کاست. مولفه ی دوم جهان شناختی است. عالم هستی، خیر بود. هرچه در آن وجود می داشت، عالم ماده موهبت الهی و عطیه ی خداوند به انسان بود و همیشه می ماند. این دو معنا بستر فکری نازدودنی اندیشه ی یهودی و اوایل مسیحیت را تشکیل می دادند. حتی به زعم مسیحیان اولیه، اهمیت فدا شدن عیسی مسیح در این نبود که خدا تجسم یافت و سپس اجازه داد که جسم کشته شود؛ بلکه در این بود که خداوند، برای تحقق آن، شان متعالی خود را نیز – ولو بطور موقت - فدا کرد.
هنگامی که مسیحیت وارد جهان یونان شد، خود را در محیطی فلسفی یافت که این دو گزاره کاملا برعکس بود. بسیاری از یونانیان انسان را دارای ماهیت مختلط مادی و معنوی می دانستند. نفس انسان جوهر روحانی داشت و لذا ارتباط مستقیمی با منبع متعالی همه ی جان ها داشت که برخی آنرا "واحد" می نامیدند و پاره ای به آن خدا می گفتند.بعلت وجود این ارتباط، روح انسان فطرتا مشتاق اتحاد مجدد با خدا بود؛ در نتیجه نو افلاطونیان دنیای مادی را محلی می دانستند که باید از آن گریخت. کمال مطلوب از نظر آنان، گذراندن زندگی با ریاضت کشیدن بود تا روح می توانست همه ی تلاش های عرفانی خود را صرف اتحاد مجدد با خدا کند.
مفاهیم جهان بینی یونان خیلی سریع به گفتمان مسیحی راه یافت. به عنوان مثال، پولس در برخی از نامه های خود به کلیساها زبان فلسفه ی یونان را بکار می برد و انجیل یوحنا نیز که پس از سال 96 میلادی به نگارش درآمده، از این نفوذ هلنی آکنده است.
ستیزه میان جهان بینی های عبرانی و یونانی، تاثیری مهم در شکل گیری دین مسیحیت داشت. بحث اینکه مسیحیان باید از میان چندین انجیل (توما، حقیقت، دوم متی، یهودا، مریم مجدلیه، ...) و رساله های گوناگون (اعمال پطرس، اعمال یوحنا و ...) کدام کتب را بخوانند نتیجه ی ظهور نهضت شقاقی مرقیونیه در آغاز سده ی دوم میلادی بود. مرقیون خدای تورات را با خدای انجیل یکی نمی دانستند و به ادعای آنان خدای تورات غضبناک و انتقام جو بود، حال آنکه خدای مسیح خدای عشق و روشنایی بود. از این رو به مریدانشان می آموختند که تورات متن معتبری نیست و هر متن مسیحی که تورات را معتبر می شناسد خود بی اعتبار است. بدین ترتیب متون مقدس مسیحی به زعم مرقیون تنها انجیل لوقا و رساله های پولس بودند، ولی حتی از این متن ها نیز مرقیون بندهایی را که با نظر مثبتی از تورات سخن می گفتند حذف کرد. بدین ترتیب کلیسای راست دینی (ارتدکس) تصمیم گرفت یکبار برای همیشه کتب معتبر را مشخص کند. بحث بر روی اینکه کدام کتابها در عهد جدید قرار بگیرند تا سال 387 میلادی به درازا کشید. انجیل یوحنا به دلیل گرایش نو افلاطونی شدیدش در آغاز مورد سوء ظن واقع شد، ولی بعد به علت آنکه پیش گویی ظهور دوم عیسی در مکاشفه یوحنا آمده بود مورد قبول قرار گرفت.

