شاید دو روزی باشه که دستانم به کتاب کشیده می شود و چشمان خسته ام از بیخوابی های شبانه در مسیر روزانه ی بسمت کار و بازگشت در طبقه ی دوم اتوبوسهای دوطبقه ی خط ۲۱۰ و ۲۵۳ لندن روی کتاب می لغزد.
از شما چه پنهان که دو روز پیش دوباره ناپرهیزی کردم. از کنار شعبه ای از <بوردرز> می گذشتم که پایم وارد منطقه ممنوعه ی آغاز دوباره ای برای رنج و رنج و رنج شد. مازوخیسم دارد این انسان، خواهر جانم۱. لذتی را نهایتا انتخاب می کند که با رنج همراه است. نوعی از شادکامی را میجوید که با درد همراه است. مازوخیسم دارد این بشرواره. مازوخیسم دارد این بتشکن.

۱- با تاملی اشراق گونه حتم به یقین دارم، خواهرم از گوشه ی دیگر دنیا بیصدا میخواند پاره ی دیگرش را.



