مساله ناتوانی انسان در توضیح و تبیین جهان پیرامون باری بوده است که از بدو تولد بر دوشمان حملش کرده ایم. از زمان رنسانس و با پیروزی معجزه آسای علوم طبیعی توانستیم با اتکا به روشهای محکم این علوم بر بخشی از این مشکل فائق بیاییم. ما توانستیم از طریق این روشها «دنیای طبیعی» را تبیین و تحلیل کنیم. سنگ و چوب و رعد و برق را تحت کنترل گرفته و علت یابی کردیم. و در جایی که میخواستیم به کار گرفتیم. بسیاری چیزهاست که نمیدانستیم و نمیدانیم. اما روشهای محکم این علوم مژده موفقیت را همیشه به ما داده اند و میدهند. اما دنیای انسانی چطور؟ دنیای ایمان , اهداف , انگیزه ها , احساسات , ارزشها , فرهنگها و نظامهای سیاسی؟ بله میدانم عده زیادی معتقد بوده و همچنان هم هستند که اگر روشهای علوم طبیعی را به دنیای انسانی منتقل کنیم این بخش از جهان را نیز کنترل کرده ایم. کاری ندارم که این کار شدنی است یا نه و اصلا هم نمیخواهم در باب رابطه علوم طبیعی و انسانی بحثی راه بیاندازم. هرچند شاید بحث من اصطکاکی با بحث مذکور دارد اما با پیروی از اصول وبلاگ نویسی فعلا آن را قلم میگیرم. آنچه برایم مهم است بحثی کلان تر است: یعنی واکنش معرفت شناسانه ما به دشواری گزینش راه درست زندگی در میان تکثر خیرها در دنیای انسانی. و البته از همه مهمتر نتایج سیاسی آنها.
....

این یادداشت کوتاه در سال 2000 در کتاب The Power of Ideasبه چاپ رسیده است. اما برای دوستانی که مایلند بدانند باید بگویم که قبل از آن در سال 1995 در کتاب The Oxford Companion to Philosophyبه چاپ رسیده بود. و اما باز برای آنهایی که میخواهند بیشتر بدانند باید بگویم که این نوشته متعلق است به برنامه ای تلوزیونی در باب آزادی بیان و به سال 1962 تحت عنوان The Four Freedoms که برلین یکی از شرکت کنندگان آن بود. این نوشته مربوط است به بررسی یکی از ارزشهای غایی ما یعنی آزادی در حجمی کم و به زبانی ساده. آنهم توسط شخصی که چه بخواهیم و چه نخواهیم یکی از اندیشمندان مولف در زمینه تحلیل و بررسی این ارزش غایی "ما" به حساب می آید.