تبليغاتX
سرای فکر آزاد
دانشمندی که به دانش خویش مغرور است مثل محبوسی است که به وسعت زندان خود میبالد - سیمون ویل....................................در نهايت، اين سكوت دوستانمان است كه فراموش نخواهد شد نه كلمات دشمنانمان - مارتين لوتركينگ.................................... اگر تو جای خدا بودی هیچ کریسمسی رخ نمی داد! چون تو به کلیسا می رفتی. اما او به سراغ مریم [باکره] رفت! - نیکوس کازانتزاکیس....................................آدم تنها مخلوقی است که نمی خواهد همان باشد که هست - آلبرت كامو ....................................شكی نيست كه اگر تواضع فضيلت باشد، به حال ديوانگان و ابلهان مفيد خواهد بود؛ زيرا هركس بايد چنان قدر خود را پائين بياورد كه گويی يكی از ابلهان است - آرتور شوپنهاور....................................بر ذهن و جسم خود، آدمی خودمختار است - جان استوارت ميل ....................................به جای آنکه بر تاریکی لعنت بفرستید، یک شمع روشن کنید - کنفوسیوس

فیشرآغاز سال جديد با خود نگاهي سياسي به سال گذشته يعني سال 2007 را به همراه دارد. اما بهتر اين است که در مورد سال 2007 نگاهي متفاوت داشته باشيم نگاهي غيرتقويمي که ارتباطي به وقايع روزانه و سلسله روند ها ندارد، بلکه به دنبال آن است تا تغيير و تحولات ساختاري در لايه هاي عميق تر سياست بين الملل و اقتصاد را درک کند. از اين نقطه نظر مي توان سال 2007 را سالي بي نهايت مطلوب به شمار آورد زيرا تغييرات ساختاري فشرده از لايه هاي عميق تحولات بين المللي به سطح آمده و امور روزمره سياسي را به صورتي محسوس و روشن شکل دادند. بدين ترتيب يک نظم نوين جهاني (يا نظم نوين جهاني بهتر؟) قابل مشاهده...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در چهارشنبه 29 آبان1387| مكاتبه با نويسنده

جهابگلو

بحث امروز من پروژه ای است که مدتی است سرگرم کار بر روی آن هستم و هنوز نا منسجم است و در حقیقت تاملاتی است در رابطه با این موضوع که ایرانی بودن به چه معناست.حدود ۲۵۰ سال پیش منتسکیو، فیلسوف معروف فرانسوی در کتابِ" نامه های پارسی" و در نامۀ سی ام از زبان یک فرانسوی خطاب به یک گردشگر ایرانی در فرانسه که لباسهای اروپائی پوشیده بود و آشنایانش او را نشناختند این جمله را به کار برد که "چگونه می توان ایرانی بود؟" پرسش منتسکیو هنوز بعد از گذشت سه قرن برای ما ایرانی‌ها چه داخل و چه خارج کشور تا زمانی که با فرهنگ و هویت ایرانی درگیر هستیم از همه‌ی پرسش‌ها امروزی‌تر است. ارنست رنان، نویسندۀ فرانسوی مطرح می کند که هر ملتی یک روح و اصل معنوی است، حال سؤال این است که روح و اصل معنوی ایرانی چیست؟ هگل در کتاب "فلسفۀ تاریخ" روح قومی هر ملت را جوهر معنوی آن ملت می داند که حیات درونی آن ملت را تشکیل می دهد. حیات و زندگی درونی هر ملت یعنی انکشاف ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در جمعه 24 آبان1387| مكاتبه با نويسنده
ملکیان

کم اتفاق نمی‌افتد که رای و باوری نه به‌واسطه گذر معرفت‌شناختی که در نتیجه گذر روان‌شناختی شکل می‌گیرد.

عموم نظارت در سطح باورهای عمومی این گونه پدید آمده‌اند حتی کم نیستند نظراتی که در سطح باورهای فردی در نتیجه گذر روان‌شناختی پدید می‌آیند و نه خودآگاهانه که ناخودآگاهانه بروز پیدا می‌کنند. یک باور در گذر معرفت‌شناختی با گذشتن از فیلتر صدق و کذب و مقدمه‌چینی منطقی با التزام به دلیل‌مندی مقبول یا مردود می‌شود لکن در گذر روان‌شناختی پذیرش باورها و رد آنها بدین شکل نیست بلکه چون فرایند رد و قبول ناخودآگاهانه است اساساً به سطح خودآگاهی نرسیده و در معرض آزمون منطقی قرار نمی‌گیرد. تنها علل و عوامل روان‌شناختی است که مبنای پذیرش و عدم پذیرش هر باوری است. با این معیار خواهیم توانست معرفت‌شناسانه و یا روان‌شناسانه بودن رد و قبول باورها را دریابیم. هر باوری که عرضه می‌شود چنانچه صدق و توجیه آن را به‌همراه داشته باشد از رهگذر معرفت‌شناسی و در غیر این صورت از رهگذر روان‌شناسی پدید آمده است..

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در چهارشنبه 15 آبان1387| مكاتبه با نويسنده

ملکیان

در گفتگوی رضا خجسته رحیمی با استاد مصطفی ملكیان

منبع: آبان، شهریور ۸۱، شماره ۱۳۹، صفحات ۱۳ تا ۱۹ (با اندکی ویرایش)

 

  • در ابتدا بد نیست اگر نظر خود را در خصوص مفهوم رنج بیان كنید؛ رنجی كه انسان در حیات خود، از وجود می‌كشد به چه معناست؟

در خصوص رنج شاید بتوان گفت كه هیچ تعریف مشخص و دقیقی و تعریف مفهومی كاملاً معینی وجود ندارد. روانشناسان هم تعریف‌های مشخصی در این خصوص ارائه كرده‌اند. اما می‌شود گفت كه انسان هر وقت احساس كند از وضع مطلوبش دور افتاده، آرامش از او سلب می‌شود و به هر حال چه در ساحت جسم و بدن و چه در ساحت روان و نفس، وقتی انسان در یك وضعیت نامطلوب قرار گیرد و یا از آنها دور افتد، احساسی به انسان دست می‌دهد كه از آن تعبیر به رنج می‌شود. از این بحث كه بگذریم البته می‌توانیم رنج‌ها را به دو قسمت تفكیك كنیم: رنج‌هایی كه نوع بشر از آن حیث كه بشر است دارد و فرقی نمی‌کند که غنی باشد یا فقیر، فرهیخته باشد و یا نافرهیخته، سفید پوست باشد یا سیاه پوست. این رنج‌ها اختصاص به هیچ شخص خاصی ندارند. مثل رنجی كه از تنهایی و یا از احساس زودگذری می‌كشیم، یا رنجی كه از فقدان عدالت می‌بریم. اما یك سلسه از درد و رنج‌ها وجود دارند كه ممكن است من مبتلا به آنها باشم، ولی شما آنها را احساس نكنید و بلعكس. وقتی من از درد دندان رنج می‌كشم مسلماً شما درد نمی‌برید. ..

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در شنبه 11 آبان1387| مكاتبه با نويسنده

اثر علیرضا ظریف«اكنون مي توانيم به رنگ ها، پس به جهان، از راهي تازه نگاه كنيم»    

                                                                                   لودويگ  ويتگنشتاين

در دهه هاي آخرين قرن بيستم به واسطه رويكرد هنر به موضوعات اجتماعي، تجربه هاي نويني در به كارگيري ابزارها و روش هاي بيان هنري خلق گرديد و در همين راستا مفاهيم هنري در ساختار آثار هنري دخيل واقع شد و در اين زمينه قلمرو گسترده و متنوعي تجره گرديد. در اين دوره مهمترين خصيصه ي بارز و قابل تعمق، رويكرد هنرمندان به هنر تجربي بود كه نوگرايي را بدليل استقلال فكري و بهره‌وري از پديده هاي نو ظهور تكنيكي، گسترش داد. در اين ميان هنرمندان هنرهاي تجسمي نيز فارغ از هر قيد و بند سنتي، راه‌هاي رسيدن به امكانات جديد آفرينش هنري، با شيوه‌ي بيان جديد، دنبال نمودند كه در اين ميان قدرت بصري و خلاقيت هاي فطري هنرمندان، در بستر هنر پيشرو، به تحولي بنيادين رسيد.با ظهور «هنرجديد» جرقه‌ي تابناكي در ساختار زيباي شناسي پديدار گرديد كه ما حصل آن واپس راندن هنر بورژوازي با پس زمينه ي تفكر سنتي بود. در اين ميان مخاطبان جديد دهه شصت نيز با آثار گروهي از هنرمندان شورشي آشنا شدند كه مظهر يك قرن تلاش و پيگري در فهم فلسفه مدرن بود....

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در جمعه 3 آبان1387| مكاتبه با نويسنده

مریمحلقه ی فرانکفورت اولين مؤسسه مطالعاتي ماركسيستي در جهان غرب سرمايه‌داري بود كه در سال 1923 با سرمايه فليكس ويل، سرمايه‌دار صاحب كارخانه تأسيس گرديد از 1930 اين مؤسسه تحت رهبري ماكس هوركهايمر قرار گرفت كه از فلاسفه كار آزموده و برجسته بود. با مديريت هوركهايمر مؤسسه جايگاه و هويت برجسته‌اي پيدا كرد. البته هسته فكري اوليه مؤسسه را هوركهايمر به كمك تئودور آدورنو پي ريخت. ليكن توسعه و تكامل «نظريه انتقادي» عمدتاً مرهون فعاليت‌هاي علمي – تحقيقاتي انديشمندان برجسته‌اي است چون: ماكس هوركهايمر، كه از 1931 تا 1958 مديريت مؤسسه را بر عهده داشت، تئودور آدورنو، جامعه‌شناس و موسيقي‌شناس هربرت ماركوزه، فيلسوف ، والتر بنيامين، نويسنده و متفكر آلماني و نقاد و نظريه‌پرداز ادبي، فريدريش پولوك، اقتصاددان، اريك فروم، روان شناس و روانكاو معروف و …. اكثر اين افراد يهودي بودند و در اثر فشارها و سياست‌هاي يهودي ستيز هيتلر در سال 1934 به امريكا رفتند و به «مؤسسه تحقيقات اجتماعي» پيوستند. تحقيقات اين مؤسسه (مكتب فرانكفورت) پيرامون مسايل مهم دوران پس از جنگ و شامل موضوعات عديده‌اي چون توسعه و تكامل نظريه انتقادي، ماهيت و ظهور فاشيسم، اقتدار و خانواده، هنر و فرهنگ عامه بود.در اين نظريه حوزه‌ها و رشته‌هاي متعددي از علوم انساني و اجتماعي نظير فلسفه، جامعه‌شناسي، علوم سياسي، اقتصاد، روان‌شناسي، ادبيات، هنر و جريانات فكري نوين نظير هرمنيوتيك، نظريه‌سيستم‌ها، سيبرنتيك، زيبايي‌شناسي، فمنيسم و …که براي تجزيه و تحليل مسايل و مشكلات جوامع معاصر و ارائه راه حل‌هايي براي آن، به خدمت گرفته شده‌اند. ..

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در پنجشنبه 2 آبان1387| مكاتبه با نويسنده
هابرماس

يورگن هابرماس از شناخته‌شده ‌ترين چهره‌ها در دنياي فلسفه و جامعه‌شناسي است. نام او با مكتب فكري فرانكفورت پيوند خورده و مي‌توان او را تنها بازمانده اين مكتب دانست. هابرماس با وجود اين كه دوران بازنشستگي خود را مي‌گذراند، همچنان به رسالت روشنفكري خود متعهد است و در مواجهه با تحولات بزرگ جهان اعلام موضع مي‌كند. نظير اين تحولات، جنگ‌هاي ساليان اخير است كه منجر به سقوط حكومت‌هاي ميلوشويچ در بالكان و طالبان و صدام حسين در آسيا شده‌است. هابرماس تا آنجا پيش رفت كه با رقيب ديرينه خود ژاك دريدا متحد شود و پس از چندين دهه انتقاد از يكديگر مانيفست مشتركي منتشر كنند. شرح اين اتحاد با ژاك دريدا و مواضع يورگن هابرماس درباره جنگ‌هاي اخير را در اين گفت‌وگو مي‌خوانيد.

ادواردو منديتا*
ترجمه: سپيده جديري

شما همواره منتقد سياست‌هاي آمريكا در جنگ‌ افغانستان و عراق بوده‌ايد، اما در طول بحران كوزوو از يك‌جانبه‌گرايي آمريكا و ناتو حمايت كرديد. تفاوت‌ اين ديدگاه‌ها در چيست؟ آيا عراق و افغانستان در يك طرف و كوزوو در طرف ديگر قرار دارند؟
درباره مداخله آمريكا در افغانستان، عقايدم را با ملاحظه‌كاري در مصاحبه‌اي با جيوانا بورادي تشريح كرده‌ام؛ اعتراضات من بر عليه لشكركشي به افغانستان و بعدها لشكركشي به عراق، به هيچ وجه در تضاد با قانون نبوده‌است و معتقدم كه بوش از سپتامبر 2001 به صورت تهديدي آشكار براي سازمان ملل و قوانين بين‌المللي درآمده‌است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در سه شنبه 30 مهر1387| مكاتبه با نويسنده
امر قدسی۱.دانلود کتاب در جستجوی امر قدسی گفتگوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر

 

۲.دانلود کتاب موج چهارم اثر رامین جهانبگلو

+ نوشته شده توسط میهمان در جمعه 26 مهر1387| مكاتبه با نويسنده

کیارستمی  نقد منفي و نقد مثبت، فرمول بندي متافيزيكي كهني است كه از ارسطو به ما رسيده است. نقد منفي اما مي تواند مثبت باشد. در عالم واقع زماني كه نقدي با افق هاي بازتر، دقت ها و پرسش هاي ژرف تر و تسلط و احاطه بيشتر، لكنت ها و خامدستي هاي متني را بيان مي كند، در حقيقت با آفريننده متن مكالمه اي سرداده كه او را فرا ببرد. يك نقد رها از توهين و بغض، كه با پرسش متن كار دارد و نه به جنگ و دعوا با شخصيت آفريننده متن و پيشداوري ها، سراپا نقدي مثبت است.
    
    
    درعوض نقد مثبت كه كارش يعني گفت وگو با متن را به صورت تمجيدي، دفاع طلبانه و ديگر هيچ پيش مي برد، مسلماً تاثيري منفي برجا مي نهد. ما به سبب همه مشكلات دراز دامن، چه آنگاه كه از هر نقد مثبتي سرخوش مي شويم، و چه در گامي روشنفكرانه به پيش ظاهراً و يا بنا به عادت، از هر نقد منفي استقبال مي كنيم، در واقع در منش عقب مانده شريك شده ايم، زيرا خود <مثبت> و <منفي> بودن نقد در اصل هيچ اهميتي ندارد. هر نقد با نگاهي خلاق و تازه و بينش و دانشي كه به ذات امر واقع - متن - تقرب جويد، نقد خوبي است. پس بر عكس برداشت سطحي اين و آن، مشكلي با نقد منفي حافظ به روايت كيارستمي ندارم بلكه پرسش هايي در برابر شيوه هاي عقب مانده دارم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در چهارشنبه 24 مهر1387| مكاتبه با نويسنده

اکسپرسیونیسممساله ناتوانی انسان در توضیح و تبیین جهان پیرامون باری بوده است که  از بدو تولد بر دوشمان حملش کرده ایم. از زمان رنسانس و با پیروزی معجزه آسای علوم طبیعی توانستیم با اتکا به روشهای محکم این علوم بر بخشی از این مشکل فائق بیاییم. ما توانستیم از طریق این روشها «دنیای طبیعی» را تبیین و تحلیل کنیم. سنگ و چوب و رعد و برق را تحت کنترل گرفته و علت یابی کردیم. و در جایی که میخواستیم به کار گرفتیم. بسیاری چیزهاست که نمیدانستیم و نمیدانیم. اما روشهای محکم این علوم مژده موفقیت را همیشه به ما داده اند و میدهند. اما دنیای انسانی چطور؟ دنیای ایمان , اهداف , انگیزه ها , احساسات , ارزشها , فرهنگها و نظامهای سیاسی؟ بله میدانم عده زیادی معتقد بوده و همچنان هم هستند که اگر روشهای علوم طبیعی را به دنیای انسانی منتقل کنیم این بخش از جهان را نیز کنترل کرده ایم. کاری ندارم که این کار شدنی است یا نه و اصلا هم نمیخواهم در باب رابطه علوم طبیعی و انسانی بحثی راه بیاندازم. هرچند شاید بحث من اصطکاکی با بحث مذکور دارد اما با پیروی از اصول وبلاگ نویسی فعلا آن را قلم میگیرم. آنچه برایم مهم است بحثی کلان تر است: یعنی واکنش معرفت شناسانه ما به دشواری گزینش راه درست زندگی در میان تکثر خیرها در دنیای انسانی. و البته از همه مهمتر نتایج سیاسی آنها.

....

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در شنبه 20 مهر1387| مكاتبه با نويسنده
راسل۱.جهانبینی علمی اثر برتراند راسل

 

۲.کتاب زناشویی و اخلاق اثر راسل

 

پسوورد:parsfreedom

+ نوشته شده توسط میهمان در دوشنبه 15 مهر1387| مكاتبه با نويسنده

اثر وانشا رودبارکیاین یادداشت کوتاه در سال 2000 در کتاب The Power of Ideasبه چاپ رسیده است. اما برای دوستانی که مایلند بدانند باید بگویم که قبل از آن در سال 1995 در کتاب  The Oxford Companion to Philosophyبه چاپ رسیده بود. و اما باز برای آنهایی که میخواهند بیشتر بدانند باید بگویم که این نوشته متعلق است به برنامه ای تلوزیونی در باب آزادی بیان و به سال 1962 تحت عنوان The Four Freedoms که برلین یکی از شرکت کنندگان آن بود. این نوشته مربوط است به بررسی یکی از ارزشهای غایی ما یعنی آزادی در حجمی کم و به زبانی ساده. آنهم توسط شخصی که چه بخواهیم و چه نخواهیم یکی از اندیشمندان مولف در زمینه تحلیل و بررسی این ارزش غایی "ما" به حساب می آید.

آزادی سیاسی چیست؟ در جهان باستان و به خصوص در میان یونانیان , آزاد بودن به معنای توانایی مشارکت در حکومتِ شهری بود که شخص در آن میزیست. قوانین فقط زمانی اعتبار داشتند که شخص مورد نظر , حق مشارکت در تصویب و یا الغای آن را دارا می بود. آزاد بودن به معنای اجبار کردن شخص به اطاعت از قوانینی که  برای او و نه  توسط او تصویب شده اند نبود. این نوع از دموکراسی مبتنی بر این بود که حکومت و قوانین اجازه نفوذ به تمامی حوزه های زندگی را دارا میباشند. انسان نه از چنین نظارتی آزاد بود و نه ادعای آزاد شدن از آن را داشت. تمام آنچه دموکراتها میگفتند این بود که در راستای تاسیس و مراقبه از آن چیزی [حکومت] که همه شهروندان حق مشارکت در آن را داشتند ,   تمامی انسانها به شکلی برابر مشمول انتقاد , تجسس و اگر لازم می آمد محکومیت در برابر قوانین و یا دیگر ترتیبات و ساز و کارها باشند.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط میهمان در شنبه 13 مهر1387| مكاتبه با نويسنده