تبليغاتX
سرای فکر آزاد
دانشمندی که به دانش خویش مغرور است مثل محبوسی است که به وسعت زندان خود میبالد - سیمون ویل....................................در نهايت، اين سكوت دوستانمان است كه فراموش نخواهد شد نه كلمات دشمنانمان - مارتين لوتركينگ.................................... اگر تو جای خدا بودی هیچ کریسمسی رخ نمی داد! چون تو به کلیسا می رفتی. اما او به سراغ مریم [باکره] رفت! - نیکوس کازانتزاکیس....................................آدم تنها مخلوقی است که نمی خواهد همان باشد که هست - آلبرت كامو ....................................شكی نيست كه اگر تواضع فضيلت باشد، به حال ديوانگان و ابلهان مفيد خواهد بود؛ زيرا هركس بايد چنان قدر خود را پائين بياورد كه گويی يكی از ابلهان است - آرتور شوپنهاور....................................بر ذهن و جسم خود، آدمی خودمختار است - جان استوارت ميل ....................................به جای آنکه بر تاریکی لعنت بفرستید، یک شمع روشن کنید - کنفوسیوس

روزی روزگاری روزبهانی بود و دوجین رفقا. یکی از یکی بهتر. یکی از یکی عالم تر. و فهمیده تر.

روزگار بر روزبهان مجال تقدیر از ایشان نداد. باشد که بر روزگار و روزبهان نبخشیم:

که لااقل در جواب کمکهای ارزنده شان در راه اندازی این وبلاگ مشترک تقدیری شود از ایشان.

دوستانم، متفکران فهمیده و متعهد، کسانی که تک تکشان بار پیدایی این صفحه را بیش از من بر دوش کشیدند، سپاسگزارم.

با سپاس فراوان از مریم آزاد، علی مسعودی، مجیدنصرآبادی، حامد ب، پدرام، فرزاد پورمرادی و رضا. از این هفت نفر بیشمار سپاس و تشکر. و بدرود.   

 

+ نوشته شده توسط روزبهان در دوشنبه 18 آذر1387| مكاتبه با نويسنده
محتوا:
پروژه ی شکست خورده را ادامه دادن مغز خر می خواهد و صبر ایوب!

از اولین روزی که برای فقط و فقط یک هدف به وبلاگ نویسی رو آوردم تصور کنم ۵ سال گذشته باشد. هدفم آن بود که اندیشه را پیش از چاپ شدن در اختیار تعداد بیشتری از اندیشمندان قرار داده باشم که در حالت معمول ممکن خواهد بود. معمولا نسخه اولیه ی کتاب را پیش دوستان می برند که بخوانند و نقد کنند. حالا قانعم به همان تعداد اندک. در وبلاگستان پیغامگیرها فی المجموع احوالپرسی می شوند. کمتر پیدا می شود با دید نقادانه نوشته ات را مطالعه کنند. اصلا نمی خوانند که چه می نویسی. صفحه ات را باز می کنند یکچیزی زیرش می نویسند. دیگر حال و حوصله ی این مسخره بازیها را ندارم. سه کتابم به نسخه ی نهایی نزدیک می شوند و خواندن و نوشتن را زین پس در همان ابعادی دنبال خواهم کرد که پیش از این ۵ سال دنبال می کردم و  بنی بشر پیش از این عصر هجوم اطلاعات دنبال می کرد.

این واپسین نوشته ام در وادی وبلاگ نویسی خواهد بود. وبلاگ نویسی بکارم نیامد که هیچ. مرا در شرف منحرف کردن از مسیر اصلی نقد و بررسی و تحصیل و مطالعه و بیان دیدگاهها بود.

بدرود

+ نوشته شده توسط روزبهان در پنجشنبه 9 آبان1387| مكاتبه با نويسنده
محتوا: زندگی

Ruzbehan@theSecularشاید دو روزی باشه که دستانم به کتاب کشیده می شود و چشمان خسته ام از بیخوابی های شبانه در مسیر روزانه ی بسمت کار و بازگشت در طبقه ی دوم اتوبوسهای دوطبقه ی خط ۲۱۰ و ۲۵۳ لندن روی کتاب می لغزد.

از شما چه پنهان که دو روز پیش دوباره ناپرهیزی کردم. از کنار شعبه ای از <بوردرز> می گذشتم که پایم وارد منطقه ممنوعه ی آغاز دوباره ای برای رنج و رنج و رنج شد. مازوخیسم دارد این انسان، خواهر جانم۱. لذتی را نهایتا انتخاب می کند که با رنج همراه است. نوعی از شادکامی را میجوید که با درد همراه است. مازوخیسم دارد این بشرواره. مازوخیسم دارد این بتشکن.

 

۱- با تاملی اشراق گونه حتم به یقین دارم، خواهرم از گوشه ی دیگر دنیا بیصدا میخواند پاره ی دیگرش را.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در جمعه 5 مهر1387| مكاتبه با نويسنده

بعدازظهر مصاحبه ی کاری داشتم شمال غرب لندن. این تقریباْ پنجمین مصاحبه ام بود. مابقی بی فایده. نتیجه ی اینرا هم دو روز دیگر می فهمم. قبولم می کنند یا که نه؟! باخداست. حقیقت اینکه تجربه ی کاری ندارم. هرکاری باشد میکنم به شرطی که قبولم کنند. مشکل اینجاست که ایرانی بی تجربه ی کاری را کسی قبول نمی کند. بدبختی اینجاست. بگذریم! گره ی کراوات را سفت کردم و کتم را پوشیدم و یکبار دیگر کیفم را چک کردم که از رزومه گرفته تا پاسپورت و کارت شناسایی و ... همراه داشته باشم و از درب منزل زدم بیرون. من تقریباْ شمال شرق لندن هستم و ساکن محله ی <هَکنی>. تازه یک ساعت و نیم در اتوبوس بودم و دو خط عوض کردم تا رسیدم. راس ساعت. اینجا باید راس ساعت سر قرار حاضر شد وگرنه طرف را نخواهند پذیرفت. وقتی میگویند فلانی ساعت ۳ دفترم باش یعنی اگر ساعت سه و پنج دقیقه آمدی دیگر او را نخواهی دید. ساعت یک و نیم راه افتادم که مطمئن باشم راس ۳ برای مصاحبه حاضر خواهم بود. بیست دقیقه بیشتر طول نکشید. یک امتحان کتبی نسبتاً ساده هم داشت.

از داستان کسل کننده و برای من فوق العاده خسته کننده ی کاریابی که بگذریم. داستان جالبی دارم برایتان. 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در چهارشنبه 13 شهریور1387| مكاتبه با نويسنده

یکی از دردسرها در لندن این هست که وارد زیرگذر برای سوار شدن به قطار (چیزی که فرانسویها میگن مترو و ما میگیم آندرگراند* یا تیوب**) بشوی و ناگهان متوجه بشی که یادت رفته روزنامه بگیری. خوب، بخاطر اینکه یک مسیر تقریبا طولانی را تصور کن که جز بربر نگاه کردن روبرویی ات کاری برای انجام دادن نداشته باشی! فوق العاده خسته کننده است. حالا ممکنه روبرویی ات یک دختر خیلی خوشگل با دامن کوتاه، پاهای بلند و اندام برجسته باشه. تازه خیلی نمی تونی دید بزنی. یکم که بگذره قطعاً به یک روش معدبانه و دیپلوماتیک حالیت میکنه که دیگه دید زدن موقوف وگرنه گزینه ی نظامی روی میز هست! تازه این خوبترین سناریوی ممکن بود. اگه شانس بیاری روبرویی ات یک پاکستانی ریشو یا یک برقع پوش افغانی نباشه! وای وای وای. دید هم دیگه نمی تونی بزنی تازه حالت بهم میخوره از کوفت و زهرمارهای اسلامی که به اسم عطر و اودوکلن به خودشون میمالن و با بوی بدنشون ترکیب میشه و روز تو را حسابی محشر میکنه! بگذریم!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در دوشنبه 11 شهریور1387| مكاتبه با نويسنده

نخست وزیر گردون براون این روزها بیش از سابق به سوء مدیریت متهم می شود. اخیراْ یک مطالعه ی علمی اقتصادی سر و صدایی در مملکت متحده بریتانیا به راه انداخته است. این مطالعه نشان می دهد که پس از شانزده سال رشد و شکوفایی اقتصادی لاجرم در ماه ژوئیه امسال رشد اقتصادی به صفر درصد رسید و مملکت وارد رکود اقتصادی شد. همه انگشت اتهام را به سمت نخست وزیر برگرداندند. دیوید کامرون دبیرکل حزب محافظه کار هم از فرصت استفاده کرد و در مجمع عمومی پارلمان حملات تندی به ساختار مدیریتی نخست وزیر وارد آورد و بار دیگر از مجمع خواست که تا پیش از ارائه بودجه امسال توسط دولت وقت، انتخابات عمومی را برگذار کنند که به گمان آقای کامرون و رفقایش اینبار برد از آن محافظه کاران خواهد بود.

از راست به چپ: اپوزیسیون قانونی ملکه و دبیرکل حزب محافظه کار: دیوید کامرون |وزیر امورخارجه فعلی: دیوید میلیبند | نخست وزیر و دبیرکل فعلی حزب کارگر: گردون براون 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در یکشنبه 10 شهریور1387| مكاتبه با نويسنده

میدانی؟ قطعاً نمی دانی؛

اینکه فارسی نمی دانی و هیچگاه اینجا را در میان میلیاردها صفحه ی اینترنتی پیدا نخواهی کرد مرا آزاد می گذارد که از تو بنویسم و تو بمانی و باشی در خاطره ی اکنون دیجیتالی من! بمانی و باشی.

ساختمان مدنی شهرداری ليدز - بريتانيا

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در یکشنبه 6 مرداد1387| مكاتبه با نويسنده

Ruzbehan@theSecular

تو پنداری كه نه جبر جبر است نه اختيار اختيار! چيز سومی است...

این نوشته ابتدا جانبدار خواهد بود. مخصوصاً جانب دیترمینیسم[i] را خواهد گرفت تا نقص بزرگ آنرا هویدا سازد. ادله ی آن برای رد عقلانیت و صحت وجودی نظریات مدافعین خشونت ورزی و جزمگرایی مذهبی است که نام «شریعت مدار» را بر ایشان زیبنده می شناسد. پس مقدمتاً و در حلقه ی جدل، جایگاه جبر را به حکم جبر می پذیرد. یک دایره تعقلی را از محور جبر می آغازد. در مداری که مرکزیت آن بر جبر استوار باشد (و نه اختیار)، بر محور حرکت در انسجام عوامل حرکت می کند...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در پنجشنبه 13 تیر1387| مكاتبه با نويسنده
Ruzbehan@theSecular        

اعداد و ارقام بی معنا نمی شوند. مفهوم هم كه زايش تراژديست. حالا اگر بگوييم اعداد تراژدی آفرينند، يا لااقل می توانند كه چنين باشند، كسی را آزار داده ايم؟

                                      

چهارصد و شصت و شش و البته پشتش شصت و چهار، يك عدد اتفاقی بود. او زندانی شماره 466 در سال 64 ميلادی بود و می بايست كه برای يك عمر پشت ميله های زندان می ماند. او آدم نكشته بود، به بانويی تعرض نكرده بود، دزدی نكرده بود، آدم زيرنگرفته بود، دعوا نكرده بود، به اموال عمومی صدمه نرسانده بود، فغان نكرده بود، داد و بيداد اش آسمان نگرفته بود، و صدايش را بلند نكرده بود، بستنی طفل هشت ساله ای را ندزديده بود، يا در جايش ادرار نكرده بود، و در خيابان آب دهان نيانداخته بود؛ با مادرش جدل نمی كرد، شيطان نبود، و آدامس اش را هيچوقت روی قالی نيانداخته بود!...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در سه شنبه 11 تیر1387| مكاتبه با نويسنده

Ruzbehan@theSecular                                   نيناهاگن در شانزده سالگی - زمان رياست ژوزف استالين

 نینا هاگن[i] – روشنفکر و دگراندیش روسی عصر استبداد کمونیستی – یکروز پس از 20 سال حبس در اردوگاه کاراجباری کولاک قبل از آنکه دور از چشم دیگر هم سلولی هایش تیرباران شود، همانقدر فرصت کرده بود که مثل هر روز صبح، فقط چند سطری را قلمی کند. مثل هميشه از امید بنویسد و آرمان رهایی. شايد طرحی از يك كبوتر آزاد يا پروانه ای پيله بسته هم در كنارش بكشد. بی آنکه امید داشته باشد روزی نوشته هایش بدست دیگران خوانده شوند، هر روز صبح چند بیتی می نوشت؛ شايد به نثر يا نظم، طرحی هم كنارش.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط روزبهان در دوشنبه 10 تیر1387| مكاتبه با نويسنده

اين قسمت صرفاً برای ارتباط مستقيم، آزاد و همزمان اعضاء تعبيه شده است تا كه بتوانند بدون ايجاد مزاحمت برای دیگر اعضاء در مطالب غيرمرتبط، از پيغامگير اینجا كمال استفاده را برده باشند.

 

ما حق داريم...

+ نوشته شده توسط روزبهان در شنبه 8 تیر1387| مكاتبه با نويسنده
محتوا: