يورگن هابرماس از شناختهشده ترين چهرهها در دنياي فلسفه و جامعهشناسي است. نام او با مكتب فكري فرانكفورت پيوند خورده و ميتوان او را تنها بازمانده اين مكتب دانست. هابرماس با وجود اين كه دوران بازنشستگي خود را ميگذراند، همچنان به رسالت روشنفكري خود متعهد است و در مواجهه با تحولات بزرگ جهان اعلام موضع ميكند. نظير اين تحولات، جنگهاي ساليان اخير است كه منجر به سقوط حكومتهاي ميلوشويچ در بالكان و طالبان و صدام حسين در آسيا شدهاست. هابرماس تا آنجا پيش رفت كه با رقيب ديرينه خود ژاك دريدا متحد شود و پس از چندين دهه انتقاد از يكديگر مانيفست مشتركي منتشر كنند. شرح اين اتحاد با ژاك دريدا و مواضع يورگن هابرماس درباره جنگهاي اخير را در اين گفتوگو ميخوانيد.
ادواردو منديتا*
ترجمه: سپيده جديري
شما همواره منتقد سياستهاي آمريكا در جنگ افغانستان و عراق بودهايد، اما در طول بحران كوزوو از يكجانبهگرايي آمريكا و ناتو حمايت كرديد. تفاوت اين ديدگاهها در چيست؟ آيا عراق و افغانستان در يك طرف و كوزوو در طرف ديگر قرار دارند؟
درباره مداخله آمريكا در افغانستان، عقايدم را با ملاحظهكاري در مصاحبهاي با جيوانا بورادي تشريح كردهام؛ اعتراضات من بر عليه لشكركشي به افغانستان و بعدها لشكركشي به عراق، به هيچ وجه در تضاد با قانون نبودهاست و معتقدم كه بوش از سپتامبر 2001 به صورت تهديدي آشكار براي سازمان ملل و قوانين بينالمللي درآمدهاست.



۱.دانلود کتاب در جستجوی
نقد منفي و نقد مثبت، فرمول بندي متافيزيكي كهني است كه از ارسطو به ما رسيده است. نقد منفي اما مي تواند مثبت باشد. در عالم واقع زماني كه نقدي با افق هاي بازتر، دقت ها و پرسش هاي ژرف تر و تسلط و احاطه بيشتر، لكنت ها و خامدستي هاي متني را بيان مي كند، در حقيقت با آفريننده متن مكالمه اي سرداده كه او را فرا ببرد. يك نقد رها از توهين و بغض، كه با پرسش متن كار دارد و نه به جنگ و دعوا با شخصيت آفريننده متن و پيشداوري ها، سراپا نقدي مثبت است.

مساله ناتوانی انسان در توضیح و تبیین جهان پیرامون باری بوده است که از بدو تولد بر دوشمان حملش کرده ایم. از زمان رنسانس و با پیروزی معجزه آسای علوم طبیعی توانستیم با اتکا به روشهای محکم این علوم بر بخشی از این مشکل فائق بیاییم. ما توانستیم از طریق این روشها «دنیای طبیعی» را تبیین و تحلیل کنیم. سنگ و چوب و رعد و برق را تحت کنترل گرفته و علت یابی کردیم. و در جایی که میخواستیم به کار گرفتیم. بسیاری چیزهاست که نمیدانستیم و نمیدانیم. اما روشهای محکم این علوم مژده موفقیت را همیشه به ما داده اند و میدهند. اما دنیای انسانی چطور؟ دنیای ایمان , اهداف , انگیزه ها , احساسات , ارزشها , فرهنگها و نظامهای سیاسی؟ بله میدانم عده زیادی معتقد بوده و همچنان هم هستند که اگر روشهای علوم طبیعی را به دنیای انسانی منتقل کنیم این بخش از جهان را نیز کنترل کرده ایم. کاری ندارم که این کار شدنی است یا نه و اصلا هم نمیخواهم در باب رابطه علوم طبیعی و انسانی بحثی راه بیاندازم. هرچند شاید بحث من اصطکاکی با بحث مذکور دارد اما با پیروی از اصول وبلاگ نویسی فعلا آن را قلم میگیرم. آنچه برایم مهم است بحثی کلان تر است: یعنی واکنش معرفت شناسانه ما به دشواری گزینش راه درست زندگی در میان تکثر خیرها در دنیای انسانی. و البته از همه مهمتر نتایج سیاسی آنها.

۱.
این یادداشت کوتاه در سال 2000 در کتاب The Power of Ideasبه چاپ رسیده است. اما برای دوستانی که مایلند بدانند باید بگویم که قبل از آن در سال 1995 در کتاب The Oxford Companion to Philosophyبه چاپ رسیده بود. و اما باز برای آنهایی که میخواهند بیشتر بدانند باید بگویم که این نوشته متعلق است به برنامه ای تلوزیونی در باب آزادی بیان و به سال 1962 تحت عنوان The Four Freedoms که برلین یکی از شرکت کنندگان آن بود. این نوشته مربوط است به بررسی یکی از ارزشهای غایی ما یعنی آزادی در حجمی کم و به زبانی ساده. آنهم توسط شخصی که چه بخواهیم و چه نخواهیم یکی از اندیشمندان مولف در زمینه تحلیل و بررسی این ارزش غایی "ما" به حساب می آید.
